جمعه ... - تاریخ: 1396/9/25 ساعت: 16:28
عصر جمعه به دور همی در کنار دوستام گذشت ...مثل همیشه خووب بود و خوش گذشت ... خونه مهدیس جمع بودیم ... باید میرفتم ساری... از آسمون سیل میبارید ... برف پاک کن با دور تند هم جوابگو نبود ... اصلا یه وضعی ... یه تعداد از بچه ها زودتر رفتن و خودمونی تر ها موندیم ... هر کی یه مبلی کاناپه ای رو واسه خودش ا...
درهم ... - تاریخ: 1396/9/25 ساعت: 16:28
برای خرید یه کش موی کوچیک ، کل کارتهای بانکیمو یه جا با هم گم کردم ... پول نقد همرام نبود...کارت کشیدم ..برا پنج هزار تومن ... اومدم داروخونه پماد بخرم ... میبینم نیست ... کلا آش با جاش نیست ... اصلا یادم نمیاد چی شد ...کلا اون لحظه از حافظه ام پاک شده ... به حدی خسته و کلافه بودم دیگه حوصله برگشت ن...
اینجا ... تهران - تاریخ: 1396/9/25 ساعت: 16:28
دیروز وقتی سمیه گفت برای چکاپ دارم میرم تهران ... با ماشین تنها میرم تو هم بیا ... سریع دو ساعت آخر رو مرخصی گرفتم و کوله ام رو بستم و راه افتادیم ... فرزانه هم اصرار داشت که پاشو بیا ..خرید دارم ..تنهایی حال ندارم .. خلاصه اینکه یه سفر یکی دوروزه یهویی و بی برنامه رو رقم زدم ... پاهام گز گزمیکنه از...
جمعه ... تهران - تاریخ: 1396/9/25 ساعت: 16:28
خودم هم برناممو دقیق نمیدونستم ...چون قرار بود با سمیه برگردم ... قرار بود سفرم 24 ساعته باشه ... اما هی تمدید شد ... و اینگونه شد که امروز جمعه است و من همچنان در تهران به سر میبرم ... الان آماده ام البته ...منتظرم بیاد دنبالم که حرکت کنیم.. دیروز با مهسا قرار داشتم کافه ... بعد یکسال میدیدیم همو ....
همینجوری... - تاریخ: 1396/9/25 ساعت: 16:28
خنثی ام ... روزهام میگذره. ..مثل همیشه ... هر روز به اینجا سر میزنم ...مثل همیشه... اما دستم به نوشتن نمیره ... داشتم آرشیوم مرور میکردم... پارسال همین موقع ... چه با حوصله از جزئیات اتفاقات روز مینوشتم .... انرژی داشت نوشته هام ... و برام عجیبه .. باورم نمیشه اون کسی که هر روز مینوشت خودم بودم .......
دیالوگ... - تاریخ: 1396/9/25 ساعت: 16:28
- حامد: یه چیزی بگو ترسم بریزه... + ژاله: می‌میرم برات... "فیلم - بغض"
روزانه .... - تاریخ: 1396/8/17 ساعت: 17:34
# تووباشگاه جدید مجبورمون میکنن به خوردن سفیده تخم مرغ ..در کنارش هویچ و چند پر کاهو و .... من قبلا تا حدی توو برنامه ام بود ..اما اینجا اجباریه و یه تایمی بین تمرینات تعطیل میشه و باید بریم سراغ تغذیه ...آب هم که فراوون باید خورده شه ... حالا هما
از همه جا ... - تاریخ: 1396/8/17 ساعت: 17:34
# دیشب یهو بی دلیل گوشیم خاموش شد و دیگه روشن نشد.. هیچ جور .. به شارژ هم زدم هیچ علامتی نداشت .. زنگ زدم به برادرم ... گفت اینکارو بکن .. اون کاروبکن.. نشد که نشد ... حرصم در اومد اوایل ... تازه خریدمش ... یهو از کار بیفته اونم بدون هییچ ضربه و اتف
شرح حال ... - تاریخ: 1396/8/17 ساعت: 17:34
هیچی نبود بخوریم .. سرما خوردیم ... دیشب تا صبح از سوزش گلو نخوابیدم ... چند بار پا شدم آب نمک قرقره کردم و چای و آبلیمو عسل خوردم ..یه کم اوضاع بهتر شد .. الان باز یه کم میسوزه و سرم درد میکنه و تنم کوفته اس .. نمیدونم چرا هی رفت و برگشت داره ... ط
چشمای منتظر به پیچ جاده .... - تاریخ: 1396/8/17 ساعت: 17:34
از روزهای آخر تابستون منتظر پاییز بودم ...روز میشمردم ... حس میکردم پاییز امسال پاییز متفاوتیه برام ... که برام خاطره انگیز میشه ... خووب و دلچسب .... میشه نقطه عطف زندگیم شاید ... نمیدونم این احساس از کجا و کی رخنه کرد توو وجودم ...ولی خیلی پررنگ بو
تولدانه .... - تاریخ: 1396/8/17 ساعت: 17:34
امروز تولد خواهرم بود ... بعد شرکت طبق معمول روزای زوج رفتم باشگاه و سریع اومدم خونه ... میخواستیم براش کیک بخریم ...اما گفت میشه برام کیک خونگی بپزی ... ساده ... دلم عطر کیک خونگی میخواد ... گفتم روو چشمام ... چرا که نه ... تا رسیدم خونه مشغول شدم
بهترین بن بست ... - تاریخ: 1396/8/17 ساعت: 17:34
دلخوشی ... - تاریخ: 1396/8/4 ساعت: 22:26
نمیدونم همه مامان باباها بعد یه سنی دچار روزمرگی و یکنواختی میشن ...یا مامان بابای من اینطور شدن ... مدتیه دقیق شدم بهشون ... حواسم هست ... جز روزمرگی هیجانی توو زندگیشون نیست ... از صبح تا شب وقت خواب جز غذا خوردن و رفتن بابا به باغ و سرکشی و گاهی
قصه زندگی ... - تاریخ: 1396/8/4 ساعت: 22:26
همه بار زندگی روو دوششه ... از صبح ساعت 6 بیدار میشه تا 2 صبح فردا بیداره ...کار بیرون ..کار منزل.. رسیدگی به درس و مشق بچه .. اون 4 ساعت خواب هم به قول خودش مگه خوابه ..فکر چک فردا و هزار تا بدبختی دیگه .. بچه ی خاص هم داره با روحیه متفاوت ... و شو
دیالوگ ... - تاریخ: 1396/8/4 ساعت: 22:26
مهران مدیری: میدونی چه حسی داشت؟بهرام رادان: چی؟مهران مدیری: لمس بدن شیربهرام رادان: نه!مهرام مدیری: وقتی بهش دست کشیدم...فهمیدم قدرتش در ماهیچه هاش نیست!در درونشه، یه وحدت درونی دارهوقتی تصمیم به شکار میگیرهبا همه وجودش بلند میشهبا همه وجودش حرکت میکنهبا همه وجودش به دست میارهرویاتو بدست بیار.... #...
در هم ... - تاریخ: 1396/8/4 ساعت: 22:26
# صبح وقتی چشامو باز کردم و ساعتو دیدم برق از سرم پرید ... ساعت 8/5 ... مامان یه هفته اس رفته تهران پیش برادرم ... بابا و خواهرم صبح پاشدن بی سر و صدا رفتن ... معمولا اتومات سر ساعت بیدار میشم ..نمیدونم چم شد امروز ... چنان یهویی پاشدم و دور خودم میچ
لایو ... - تاریخ: 1396/8/4 ساعت: 22:26
لایو ... # مامان تهران ... امشب با خواهرو داماد و برادرم دور همن ...# خواهرم براش مهمون اومده ازتهران و بوشهر ...دوستان دوره ارشدش ... الان توو باغن ..# من و بابا هم اومدیم مهمونی ...دورهمی با عمه ها و عموها و بچه هاشون ...بعد مدتها توو خونه پدری پدرم ...یه خونه باصفا و دلباز ... همین الان همه توو ا...