خرید بک لینک
# صبح وقتی چشامو باز کردم و ساعتو دیدم برق از سرم پرید ...

ساعت 8/5 ...

مامان یه هفته اس رفته تهران پیش برادرم ... بابا و خواهرم صبح پاشدن بی سر و صدا رفتن ... معمولا اتومات سر ساعت بیدار میشم ..نمیدونم چم شد امروز ...

چنان یهویی پاشدم و دور خودم میچرخیدم که تا چند دقیقه تلو تلو میخوردم ..لود نشده بودم هنوز ...

یه دوش هول هولکی و با موهایی که الکی یه باد سشوار خورد بهش که نمش کم شه ..همونجور با موی نیمه خیس آماده شدم و رفتم دنبال کارم ... بی صبحانه و هیچی ...یه دونه هویچ گرفتم دستم همونجور که دور خودم میچرخیدم گاز میزدم میخوردم ..

# خواهرم عصر باید برا کاری ساری باشه ..بهم گفت باهام میای؟

منم گفتم اوکی ...چرا نمیام :)

باشگاه امروز رو کنسل کردم ... دیروز کلاس رقص جبران امروزمم کرده ...استخر نرفتیم ...احتمالا هفته های بعد ..ولی انقدر سخت گرفت بهمون که کمر و پام درد میکنه ...

به جای خودم برگشتم ..صف اول D:

حالا نه اینکه من خیلی حرفه ای باشم ها ...اونا خیلی اوضاعشون خرابه :)

# هوای این روزا گیجم میکنه ... از خونه میری بیرون هنوز آفتابی و گرمه ... عصر موقع برگشت سرده و سوز داره ...

نفهمیدیم چی بپوشیم بالاخره ...

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم آبان ۱۳۹۶ساعت 15:7 توسط فر |

برچسب: نویسنده: آرمان موسوی تاريخ: پنجشنبه 4 آبان 1396 ساعت: 22:26

صفحه بندی